سفر به قشم
سلام عزیز مامان ... دوباره و دوباره عیدت مبارک عزیزم ... 

امسال عید سفری که داشتیم به قشم بود با عمو مجید و عمو جواد و باباجی ... تو این سفر شما دقیقا 1 سال و 3 ماه و 15
روزت بود 
با این که کالسکه هم برات برداشته بودم ولی همین که به فرودگاه رسیدیم از شدت خوشحالی دیگه تو کالسکه بند نمی شدی و
می خواستی راه بری ... تو هواپیما اولش یه کم بیدار بودی ولی بعد خوابیدی ... اونجا هم تا رسیدیم تا آخر شب شما و
حلما کنار ساحل راه می رفتید تا جایی که ما دیگه خسته شده بودیم ولی شما هم چنان انرژی داشتید...

روز اول صبح تا ظهر رفتیم جزیره هنگام و جنگل حرا .. جزیره هنگام سوار قایق شدیم همگی .. تو راه رفت شما آروم بودی
اما تو راه برگشت انگار که باد رفته بود تو گوشت و مدام گریه کردی ...
ولی بسیار زیبا بود مخصوصا ساحل نقره ای و آکواریوم اونجا ...

دیگه جنگل های حرا من و شما و بابا سوار قایق نشدیم چون ترسیدیم یه وقت شما اذیت بشی دوباره ... ولی علیرضا شما رو
سوار شتر کرد که انگار خیلی خوشت نیومد و باز داشتی به گریه می افتادی..
عصر اون روز رفتیم خرید تو خود قشم که بازهم شما فقط می خواستی راه بری و شیطونی کنی و تو کالسکه بند نمی شدی
فقط مواقعی که خواب بودی کالسکه خیلی مفید بود ...

دو روز بعد هم به پاساژ گردی و خرید تو درگهان گذشت که البته کلی لباس های خوشگل برات خریدیم . ..

و از اونجا که طول سفر همیشه کوتاه و زود می گذره زمان بازگشت رسید که ایندفعه کلا تو هواپیما بیدار بودی و مخصوصا
وقتی هواپیما می خواست از رو زمین بلند بشه کلی باهات حرف زدم و شعر خوندم تا باز باد تو گوشت نره و اذیت نشی...
این سفر دسته جمعی هم خوش گذشت مخصوصا با وجود شما و شیطنت هات ... 

خب بریم سراغ عکسای دخملی ...
این عکسها تو راه رفت به قشم هست تو هواپیما ...


و اما یسنا و دریا ....




این عکس هم همون شتر سواری تو جنگل حرا هست که علیرضا سوارت گرد ولی انگار خوشت نیومد ...


و اما یسنای شیطون که باز هم رفته تو کمد قایم شده ...

بدون شرح ...








سفر به قشم 





